تبلیغات
اندیشه ای نو

اندیشه ای نو
اندیشه ای نو برای هزاره سوم 
قالب وبلاگ
نویسندگان

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

خلق را تقلیدشان بر باد داد...ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

روستایی گاو در آخور ببست
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو
گاو را می جست شب آن کنج کاو
دست می مالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدی
زهره اش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان می خاردم
کو درین شب گاو می پنداردم
حق همی گوید که ای مغرور کور
نه ز نامم پاره پاره گشت طور؟
که لو انزلنا
  کتابا للجبل
لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل
اگر قرآن را بر کوه نازل می کردیم پاره پاره می شد
از من ار کوه احد واقف بدی
پاره گشتی و دلش پر خون شدی

از پدر وز مادر این بشنیده ای
لاجرم غافل درین پیچیده ای!
گر تو بی تقلید ازین واقف شوی
بی نشان از لطف چون هاتف شوی

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]
بیایید زیبا زندگی کنیم تا  نتیجه زیبا داشته باشیم
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...

[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]
  چه زیبا است که انسان نیز  باطن و ظاهر خود را مثل این انار گاه گاهی  نشان میداد
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

خلق را تقلیدشان بر باد داد...ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد



بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را

فروختن صوفیان بهیمه ی مسافر را جهت سماع

صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخر کشید
آبکش داد و علف از دست خویش
نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش
احتیاطش کرد از سهو و خباط
چون قضا آید چه سودست احتیاط؟

ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه
خرفروشی در گرفتند آن همه
کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه
کامشبان لوت و سماعست و شره
چند ازین صبر و ازین
  سه روزه چند
چند از این زنبیل و این دریوزه چند؟
ما هم از خلقیم و جان داریم ما
دولت امشب میهمان داریم ما

تخم باطل را از آن می کاشتند
کانکه آن جان نیست جان پنداشتند
وآن مسافر نیز از راه دراز
خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک به یک بنواختند
نرد خدمتهای خوش می باختند
گفت چون می دید میلانش به وی
گر طرب امشب نخواهم کرد کی؟
لوت خوردند و سماع آغاز کرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن
زاشتیاق و وجد و جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم می کوفتند
گه به سجده صفه را می روفتند
دیر یابد صوفی آز از روزگار
زان سبب صوفی بود بسیار خوار

جز مگر آن صوفیی کز نور حق
سیر خورد او فارغست از ننگ دق
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می زیند

چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر!
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالی شد و صوفی بماند
گرد از رخت ان مسافر می فشاند
رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بربندد آن همراه جو
تا رسد در همرهان او می شتافت
رفت در آخور خر خود را نیافت
گفت آن خادم به آبش برده است
زآنکه خر دوش آب کمتر خورده است
خادم آمد گفت صوفی خر کجاست؟
گفت خادم ریش بین/احمق/جنگی بخاست
گفت من خر را به تو بسپرده ام
من ترا بر خر موکل کرده ام
از تو خواهم آنچه من دادم به تو
باز ده آنچه فرستادم به تو

گفت من مغلوب بودم صوفیان
حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگر بندی میان گربکان
اندراندازی و جویی زان نشان!
در میان صد گرسنه گرده یی
پیش صد سگ گربه ی پژمرده یی

گفت گیرم کز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسکین شدند
تو نیایی و نگویی مر مرا
که خرت را می برند ای بی نوا؟
تا خر از هر که بود من واخرم
ورنه توزیعی کنند ایشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند
این زمان هر یک به اقلیمی شدند
من کرا گیرم؟کرا قاضی برم؟
این قضا خود از تو آمد بر سرم

گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان باذوق تر!
باز می گشتم که او خود واقفست
زین قضا راضیست مردی عارفست

گفت آن را جمله می گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت بر آن تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت می زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می شدی

عکس که اول زد تو آن تقلید دان!
چون پیاپی شد شود تحقیق آن

 


[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

                                              سرو چمان من  چرا میل چمن نمی کند       

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی ا

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

و خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند


[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]

[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

[ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ parviz ettehadi ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


طرح نو

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب